سفرنامه نمایشگاه مطبوعات - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:55
صبح یک روز مانده به پایان بیستمین نمایشگاه مطبوعات به تهران رسیدیم، پس از صرف صبحانه مفصلی که برایمان تدارک دیدند، راهی سرزمین رسانه ها شدیم. بوی کاغذ نمی آمد، مشاممان به جوهر چاپخانه هم منور نگشت حتی! چقدر همه خودشان را تحویل گرفته بودند، از نوع بنرشان مشخص بود که میزان آگهی تبلیغاتیشان نان آور بود...
عاشقانه های من روی دیوارهای شهرم - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:42
پرسه ای در شهر می زنم، چشانم را به روی شهرم می گشایم، دیده ام به عاشقانه هایی روشن می شود، شاید برای من نوشته اند که زهره نام دارم … دیگر وقتش رسیده پشت بام خانه های شهرم کاهگل شود، برایشان کاهگل آماده کرده و شماره داده است !
به بهانه میلاد بانوی کربلا / روز پرستار مبارک - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:42
پرستاری یعنی مادری کنی برای فرزندی که دچار سوختگی شده، پدری کنی برای جوانی که تازه از زیر تیغ جراحی خلاصی یافته، خواهری کنی تا درد زایمان مادر شدن را در دختر جوان به عشقی همیشگی مبدل سازی، و فرزندی باشی برای سالمندی که گذر زمانه یادش را از خاطره ها برده است. یعنی اشک در چشمانت حلقه بزند وقتی تو را ا...
یک بام و دو هوا - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:42
این روزها مراسم مرده کِشون که به مدلی برای تعیین درجه دنیایی تبدیل شده است، باشکوه خاصی برگزار می شود و رتبه آدم ها را خودروی مشکی گل زده، گرانیت و ارتفاع سنگ قبر مشخص می کند؛ خوشا بحال همه درجه دارانی که شهدا نام گرفتند و سال هاست ارتفاع سنگ قبرشان از ارتفاع کفش های ما بالاتر نرفته است
وقتی لنز دوربین رسانه های بیگانه از ثبت لحظه های ناب عاشقی عاجز ماند - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:42
رسانه هایی که چشم تیز بین شان کوچک ترین اتفاق در کورسوترین نقطه جهان را می بیند و منتشر می کند، قدوم استوار مسلمانان سراسر دنیا در بزرگ ترین اجتماع حسینی را ندید و لنز دوربین هایشان از ثبت لحظات عشق بازی دوستداران حسین (ع) ناتوان شد ...
خاطره نگاری آموزگارانه - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:42
امروز لابلای خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ام خاطره معلمین 20 و اندی ساله گذشته را مرور کردم؛ برای آن هایی که قدیمی تر بودند، جرعه ای دلتنگی کنار گذاشتم و آنان که در دسترس بودند، پیامک تبریک دریافت کردند؛ حتی برای مدیر مدرسه دوران ابتدایی ام که به زعم من فقط یک معلم سخت کوش بود و برایم دو بار ...
سیاه بد ترکیب ... - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 11:42
وقتي به دنيا آمدم، هيچ كس خوشحال نشد؛ اصلا زيبا نبودم، نه قيافه داشتم، نه صدا! هيچ كس دوستم نداشت؛ مي گفتند: شگون ندارد، سياه بد تركيب! حتي تاريخ تولدم را هم به ياد ندارند. ناراحت مي شدم وقتي مي گفتند: چندش آور! انگار يادشان رفته بود در تاريخشان نقش داشته ام و اگر نبودم، ميت روي دستشان مي ماند! قبول...