خرید بک لینک

در این گزارش به بررسی کامل «خاطره نگاری آموزگارانه» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

امروز لابلای خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ام خاطره معلمین 20 و اندی ساله گذشته را مرور کردم؛ برای آن هایی که قدیمی تر بودند، جرعه ای دلتنگی کنار گذاشتم و آنان که در دسترس بودند، پیامک تبریک دریافت کردند؛

حتی برای مدیر مدرسه دوران ابتدایی ام که به زعم من فقط یک معلم سخت کوش بود و برایم دو بار جشن تکلیف گرفت و تکلیفم را دوچندان کرد، پیامکی ارسال کردم؛

همان مدیر مهربانی که همین حوالی بازنشسته شده بود و عکسش را در مطبوعه محلی دیده بودم، همان عاشق دلباخته ای که سرود تک خوانی روز جشن تکلیف دبستان دخترانه را ظریفانه بمن آموخت و هنوز که هنوز است تمام واژه هایش را به خاطر دارم، همان دلداده ای که در مقابل همه حسادت های کودکانه ی همکلاسی های قد و نیم قدم به من قدرت داد تا نیم وجبی بودنم به چشم نیاید و کسی از من خرده نگیرد که تو با این سن کم در مقطع بالا چه میکنی؛

همان مادر دوست داشتنی که اکنون فرزندانش هنرمند شده اند و وقتی برای دست بوسی نزدش رفتم مرا به خاطر نیاورد؛

در تورق دفترچه خاطراتم انصاف نیست فراموش کنم همه محبت بی منت معلم کلاس اولم را؛ بانوی فداکاری که مرا در میانه سال فراخواند و با صداقتش در مقابل آقای بازرس به من راستگویی آموخت تا بر من خرده نگیرند که چرا زودتر از موعد و در 5 سالگی سر کلاس درس اول دبستان نشسته ای؛

همان که بعد از مسابقه قرآن و حدیثی که جایزه اش فقط یک کتاب شعر قرمز بود، حال و روزم را از مادرم جویا می شد؛

همان که بر خلاف میل باطنی ام به من مشق نمی داد و من بر خلاف میل باطنی اش دفتر 60 برگم را سیاه می کردم،

همان که وقتی زمینم زدند، دستم را گرفت و باز هم به من مشق نداد تا چشم همکلاسی های ناقلایی که از سر بازیگوشی هُلم می دادند، در آید؛

دلم برای معلم عزیز دوم دبستانم عاشقانه پر می کشد که پس از سال ها مرا دید و گفت هنوز برای من همان دخترک 6 ساله کلاس دومی؛

معلم کلاس سومم که از بد یا خوب روزگار هم فامیل بودیم، وقتی میخواست شاگرد تنبل های کلاس را گوشمالی دهد، با خودکاری میان انگشتانشان صدایشان را در می آورد و من چقدر چندشم می شد از دردی که هیچ وقت تجربه نکردم؛

یاد دغدغه های کلاس چهارم و پنجم بخیر؛ وقتی برای امتحانات پایان ترم مجبور بودم دو مقطع تحصیلی را با هم امتحان بدهم و با یک تیر دو نشان بزنم تا کیف معلم هایم کوک شود و ملول نشوند از پذیرش دخترکی که بر خلاف سن کم اش، تواناست.

چقدر طعم شیرین عیدی مدیر مدرسه راهنمایی ام به تنم چسبید و چقدر خوش پوش شده بودم با آن تن پوش کرم قهوه ای یادگاری؛

تعداد دروسمان که فراتر می رفت، عشقمان بین معلم هایمان هم تقسیم می شد و هوای هیچکدام باندازه دوران دبستان به دلمان نمی نشست؛

آنقدر فراوان بودند عاشقانی که در عنفوان جوانی به ما فیزیک و هندسه آموختند که از گذران چهره تک تک شان در ذهنم ذوق زده می شوم؛

معلم درس حسابان مان آینده نگر بود؛ پای تخته که می رفتم، به من گفت چه رشته ای قبول می شوم و همان شد که او گفته بود؛

دستان معلم دین و زندگی ام را باید ببوسم که دوست داشتنش خاص بود و دو سال قبل وقتی یکدیگر را زیارت کردیم، فراوانی دغدغه هایش را از روی تعداد چروک هایی که بر چهره اش نقش بسته بود، فهمیدم؛

و اکنون به یاد همه آموزگارانی که عمرشان کوتاه شد تا قدمان بلند شود، به یاد شهید معلم استاد مرتضی مطهری و به یاد آنان که در جوانی استاد نام گرفتند، روز معلم را به همه مربیان تجربه و اندیشه و متفکران عابد شادباش می گویم.

برچسب: نویسنده: سام کاظمیان تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 15:06

صفحه بندی