وقتي به دنيا آمدم، هيچ كس خوشحال نشد؛ اصلا زيبا نبودم، نه قيافه داشتم، نه صدا! هيچ كس دوستم نداشت؛ مي گفتند: شگون ندارد، سياه بد تركيب! حتي تاريخ تولدم را هم به ياد ندارند. ناراحت مي شدم وقتي مي گفتند: چندش آور! انگار يادشان رفته بود در تاريخشان نقش داشته ام و اگر نبودم، ميت روي دستشان مي ماند! قبول دارم كه اجدادم دست و دهانشان كج بود و هميشه هم خوش خبر نبودند؛ اما من چه گناهي دارم كه بايد به پاي آن ها بسوزم؟! تاوان سنگين اشتباهات آن ها را كه، نبايد از
برچسب:
نویسنده: سام کاظمیان